احمد عبدي از رزمگاه ليبرتي
در دوران كودكي هميشه مادرم اين داستان را به زيبايي تمام برايم نقل ميکرد كه چطور گرگ براي اينكه سراغ بزغالههاي كوچك و ساده برود, پوستيني به شكل لباس مادرشان به تن ميکرد و براي فريفتن و خوردن كوچولوهاي ساده و بيغلوغش، تظاهر ميکرد كه مادر آنهاست. حتي كوچولوهاي بيدفاع ياد گرفته بودند كه از او نشاني بخواهند و گرگ براي اينكه پنجههاي وحشي و خونين خودش را پنهان كند تدبيري انديشيده بود.
...اين داستان هميشه به شكلي ادامه داشت و چهبسا تمام زندگي ما ايرانيان را شامل ميشود، مخصوصاً وقتي خميني در لباس ناجي و صالح, تمام جوانان را به كام جنگ و مرگ برد, زن و مرد تا پير و جوان و كودك و حتي منابع طبيعي و تاريخيمان را نيز براي به كرسي نشاندن نيات پليدش زير پاي پاسداران تباهي و نابودي لگدمال كرد.
اما اين تمام فاجعه نبوده و نيست. فاجعه تلختر و عميقتر وقتي بود كه تمام اعضاي يك خانواده را در مقابل هم قرار ميداد و بهزور يا فريب و نيرنگ هر كس را مجبور ميکرد براي نجات جان خودش ديگري را به دم تيغ داده و نابود كند.
برادرم و دوستانم را به اعدام و زندان تهديد ميکرد و مادرم را به آتش جهنم در دنياي ديگر و البته اينها همه بعد از پيوستن من به مجاهدين, استارت خورد.



